روانشناسی

اتفاقات روزمره در زندگی

سر زده رفتم خونه جاریم گفت غذا بیارم

سر زده رفتم خونه جاریم گفت غذا بیارم

سر زده رفتم خونه جاریم گفت غذا بیارم

من 29 سالمه تقریبا یک ساله ازدواج کردم و همسرم 34 سالشه

من دوتا خواهرشوهر دارم و 3 تا جاری خدایی همشون خوب هستن و فعلا که مشکلی با هم نداشتیم

به غیر از یکی از جاریام که تقریبا همه افراد خانواده شوهرم این مشکل رو باهاش دارن

اینه که بخواد حرفی بزنه متلکی بگه به حساب خودش میخواد بلند بگه و زیر زیرکی بگه ولی از عمد بلند میگه فک میکنه همه مثل خودش نمیشنون

آخه وقتی یه چیزی به خودش میگی مثلا میگی چطوره همسرت یا خانواده محترمتون خوبن

با اینکه بلند و رسا میگی هی میگه چی چی یا چه ، چه گفتی چند بار تو خونه مادرشوهرم اینجور گفته

انگار مثلا با دیوار هستی یا مثلا نمی فهمم چی میگی بخدا ی بار دوبار نبوده که بگی آره شاید متوجه نشده

اصلا احساس می کنم از عمد اینکار و میکنه ، تا اینکه برای بار اول ی بار خواهر شوهر گفت

با سمیه ( جاریم ) تو ماشین بودیم، میرفتیم جای شوهر خواهرشوهرم

داشته پشت تلفن با ی نفر معامله میکرده میگفت یهو به دخترش بلند بلند میگفت مرده شورت ببره

گمشو مردیکه تازه به دوران رسیده میخواد بگه من خیلی پولدارم

میگفت من هم تمام حرفاش رو میشنیدم ولی چیزی نگفتم به روی خودم نیاوردم

یا یکی از جاریام میگفت ی بار پسرم داشته غذا میخورده بلند بلند به دخترش میگفته کوفت بخوری چقد از این بدم میاد

میگفت منم قشنگ میشنیدم ولی به روش نیاوردم میگفت نمیخواستم حرمت ها شکسته بشه

گفتم بزار فک کنه نشنیدم و چندین مورد دیگه

تا اینکه چند وقت پیش از سر کار برمیگشتم تو خیابون دیدمشون که وایسادن واسه تاکسی

اول من و دیدن برگشتن به ی سمت دیگه ولی من جلو پاشون ترمز زدم گفتم بیاین سوار شید هوا گرمه میرسونمتون

بعد مادر و دختر رفتن پشت انگار من راننده تاکسی بودم باز چیزی نگفتم بعد اصلا حرف نمی زدند

خودم که حرف میزدم و حال و احوال می پرسیدم دوباره جاریم می گفت چه چه این کلمه چه هم خیلی بد میگه انگار میخواد بزنت

منم چیزی نگفتم دیدم دخترش میگه چته

یهو گفت انقدر ازش بدم میاد مار از پونه بدش میاد سر لونه اش سبز میشه شده این

طوری به دخترش گفت بخدا کلمه به کلمه شنیدم باز چیزی نگفتم نخواستم حرمت ها شکسته بشه

ولی دلم خیلی گرفت تا چند روز پیش دخترش بیرون بود دوباره دیدمش تو خیابون سوارش کردم چون دخترش خیلی دختر خوبه اصلا شبیه مادرش نیست

گفتم بریم بیرون گفت آره ، رفتیم رستوران غذا خوردیم رسوندمش خونه

خیلی اصرار کرد که زن عمو بیا خونه گفتم نه زن عمو مزاحم نمیشم گفت نه تو رو خدا هی اصرار کرد منم رفتم

اول دیدم داره به مامانش پیام میده گفتم زن عمو مزاحم نمیشم گفت نه در حد چای ما رو قابل نمیدونی

دیدم اصرار میکنه رفتم بعد یهو مامانش گفت غذا برات بیارم گفت نه زن عمو بردم رستوران

گفت چه عجب اینا آب از دستشون چکید ، دیگه واقعا خون به مغزم نرسید اومدم جواب بدم بگم عزیزم ما خر نیستیم

همه حرفات رو میشنویم میخوای حرفی بزنی بلند تر بگو اینجوری زیر لب میگی فک میکنی همه مثل خودتن

بخدا تمام حرفها رو خوردم نتونستم دل بشکنم مثل خودش ، حالا نمیدونم به روش بیارم یا نه ! این خانم به شدت حسوده

و هیچ کس و بهتر از خودش و بچه هاش نمیبینه ، همه رو مسخره می کنه یا همش استوری های تیکه دار میزاره توی پیجش

چند شب پیش خونه دایی همسرم دعوت بودیم که بچه دایی شوهرم خیلی شلوغ کاری می کرد یهو دستش رو گرفت جلو دهنش گفت خاک تو سرتون با بچه تربیت کردنتون

زن دایی همسرم فهمید و گفت چی با کی بودی ، البته ترسید گفت نه با شما نبودم و اینم اضافه کنم چون ایشون یکم قلبشون ناراحت هست

مادرشوهرم همش میگه کسی حق نداره چیزی بهش بگه اگه چیزیش بشه خانواده اش فلان می کنن

آخه این درسته به همه توهین کنی و کسی نتونه حرف بزنه و اعتراض کنه

خواهرم اومده بود خونمون منو شوهرم دعواش کردیم اونم رفت که رفت میخوام برم پیداش کنم بفرستمش برامون کار کنه ...

عقد دختر جاریم نه رقصیدم نه پول دادم ولی شوهرم یه بسته ...

شوهرخواهرم بهم گفت بیا فرار کنیم عاشقت شدم، تا خواهرم شنید با خشم اومد سمتم ...

عکس عاشقانه خودم و شوهرم رو استوری کردم، دوست دختر سابقش پیام داد ... ...

سه روزه متوجه شدم پسر همسایه دختر هفت سالمو ...

تبلیغات متنی : - رپورتاژ
Copyright © 2011 - 2026 | All Rights Reserved | نقشه سایت | تبلیغات