عقد دختر جاریم نه رقصیدم نه پول دادم ولی شوهرم یه بسته
سلام ، خانمی هستم 33 ساله دوتا بچه دارم، 4تا جاری دارم از وقتی ازدواج کردیم شوهرم تو هر شرایطی طرف خانوادش بود.
همون باعث شد از اول ازشون بدم بیاد و هر کاری کردم که رابطمون باهاش قطع بشه
تا حدی رسید که دیدارمون شد فقط عید به عید و مراسمات رسمی
فقط مادرشوهرم هفته ای یکبار میاد چند ساعت میشینه و میره منم شاید ماهی یکبار برم اونجا
کم میدیدیم راحت تر بودیم و زندگی آرومی داشتیم. سه ماه پیش زنگ زدند جشن عقده
همون اول گفتم چیکار کنم که نریم چون نزدیک 300 نفری دعوت کرده بودند، گفتم چه خبره عقد ما کلا 20 نفرم نبودیم.
دیگه شوهرم گفت نمیشه که نریم باید بریم و زشته و از این حرفها
شروع کردم بهانه گرفتن ، گفتم لباس ندارم نمیتونم بیام ، گفت میخریم
گفتم بچه ها هم لباس ندارند گفت میخریم ، گفتم طلا ندارم گفت میریم یه چیزی در حدی که قابل قبول باشه میگیریم.
گفتم لوازم آرایشی هام تموم شده هیچی ندارم ، گفت هرچی نداری بگو همه چی میخریم و واقعا هم همه رو حتی لباس زیر هم خرید.
تنها کاری که میتونستم انجام بدم این بود لااقل لفتش بدم که دیرتر برسیم
حدود یک ساعتی لفت دادم ، وقتی رسیدیم دیگه عقد انجام شده بود و عروس و داماد درحال رقصیدن بودند
انقدر شلوغ پلوغ بود همون نیم ساعت اول سردرد گرفتم
جاریم انقدر خوشحال بود انگار عروسی خودشه
من که هیچی شاباش ندادم ، هرچی مادرشوهرم گفت پاشو یکم برقص گفتم نه حال و حوصله ندارم
دخترمم بلند میکرد برقصه گفتم بشین با گوشی بازی کن ، گذشت تا شام
بعد از شام باز عروس و داماد پاشدن برقصن گفم چقدر سبکن همش دارند میرقصند
نگو میخواستند عموها و دایی ها بیان تو فیلم برقصند و بچاپنشون
شوهرمم اومد رقصید یهو وسط رقص دیدم یه بسته تراول درآورد شروع کرد ریختن سرشون
هی گفتم الان تموم میکنه ، الان تموم میکنه ، تا آخرین تراول رو ریخت روی سرشون! منو میگی خونم جوش اومد مگه چه خبره این همه پول
کلا یه بسته میوه دادن و یه شربت و یه پرس جوجه ی خشک ، باید 5 میلیون میریختی رو سرشون؟؟
زنگ زدم به شوهرم که بریم ، انقدر عصبانی بودم که نگو ، جاریم گفت کجا؟ تازه خودمونی ها میخوان بمونن برقصیم
گفتم سرم درد میکنه میخوام برم ، حتی به عروس و داماد هم تبریک نگفتم
وقتی رسیدیم جلوی خونه ، شوهرم گفت تو سرت درد میکنه برو بالا من میرم
گفتم کجا ، حق نداری تو ام بری ، چه خبره اونجا داری هول میزنی که بری
گفت هنوز پول ننداختن ، مراسم تموم نشده ، گفتم تو که انداختی ، بستشونه مگه چی دادن 4 نفر رو ، 5 میلیون دادی دیگه ، اون شاباش ها جای پوله دیگه
وسط این حرفها فهمیدم عید غدیر عروسیشه و کارت فرستادند ( آقای فلانی با بچه ها) گفتم این چه جور دعوته
شوهرم که طبق معمول طرف اونا دراومد گفت تو شاید سر درد بشی باز گفتم یعنی نمیخوای یه زنگ بزنی از من دفاع کنی
بنظرت نباید باهاشون دعوا کنی ، عملا منو دعوت نکردن! گفت نه عروسی خودشونه اختیارشو دارند گفتم حق نداری بری ، گفت میرم
نمیدونم چیکار کنم واقعا دارم از عصبانیت دق می کنم ، شاید زنگ بزنم تربارونشون کنم واقعا میگم