روانشناسی

اتفاقات روزمره در زندگی

سه روزه متوجه شدم پسر همسایه دختر هفت سالمو

سه روزه متوجه شدم پسر همسایه دختر هفت سالمو

سه روزه متوجه شدم پسر همسایه دختر هفت سالمو

ای مردم بدادم برسید، نزارید من خودم رو بکشم، دختر دسته گلم که با هزار زحمت باردار شدم

دختری که تو پرقو بزرگش کردم

نمیدونم چیکار کنم. من بعد از دوازده سال خدا بهم دختر داد.

شوهرم جنوب و من تهران کار میکنم، قرار بود انتقالی بگیرم گردن شکستم گفتم بزار با سمت معاونت شرکت باز نشست بشم تو تهران تا حقوقم زیاد بشه

دخترم هفت سالشه خودم و خانوادم عین چشامون مواظبشیم،

با کسی هم بازی نمیکنه جز دخترای همسایه که خالش همیشه مواظبشه تا آخر بازیش که بعد بیارش خونه

یه روز مادرم زنگ میزنه به خواهرم که بابات داره عرق میکنه تند تند و نفس نمیکشه

خواهرم زنگ زد و گفت چکار کنم گفتم با خودت ببرش

پسر همسایه که حال بد خواهرمو میبینه میگه این جلو دست و بالت رو میگیره بده ببرمش پیش مادرم

خواهرم هم که نگرانه آدرس رو میپرسه اونم یه خونه رو نشون میده که خونه کبری خانم زن خوب همسایه است

خیالش که راحت میشه بدو میره خونه و بابام رو که سکته کرده میبره بیمارستان

اونجا من تند تند زنگ میزدم برای بابام چون مطمئن بودم دخترم با خالشه

یه لحظه گفتم بارانا که دست و پا گیرت نشد که ؟ گفت نه قربونش برم خونه کبری خانمه پسرش بردش

جلو چشمم سیاه شد، گفتم اون پسر نداره

اونه پرستار داره اصلا، نمیدونم چجوری و با کدوم یکی از کارمندا خودم رو رسوندم خونه

دخترم دم خونه بود، گریه زیادی کرده بود ولی کسی پیشش نبود

هرچی باهاش حرف زدم یه کلمه جواب نداد، کبری خانم که گفت نه کسی اینجا اومده نه کسی رفته

پسره هم که معلوم نبود کی بود، بچه رو بردم معاینه و فهمیدم از پشت بهش تجاوز شده

دخترم حرف نمیزنه، لکنت داره همش کابوس میبینه، خودم تحت درمانم ولی به کسی نگفتم چی شده بخاطر آینده دخترم

دخترم از مشاور از مردم از همه میترسه

کار رو ول کردم نشسته ام خونه فقط آرامبخش میخورم

نه مشاوره نه تراپیست هیچ تاثیری روم داره

دخترم داره ذوب میشه نمیدونم چیکار کنم

میخوام ببرمش پیش باباش همه چی رو بگم بعد خودم رو خلاص کنم چون این ذوب شدن بچم از هزار تا سوگ برام بدتره

خواهرم اومده بود خونمون منو شوهرم دعواش کردیم اونم رفت که رفت میخوام برم پیداش کنم بفرستمش برامون کار کنه ...

عقد دختر جاریم نه رقصیدم نه پول دادم ولی شوهرم یه بسته ...

شوهرخواهرم بهم گفت بیا فرار کنیم عاشقت شدم، تا خواهرم شنید با خشم اومد سمتم ...

عکس عاشقانه خودم و شوهرم رو استوری کردم، دوست دختر سابقش پیام داد ... ...

سر زده رفتم خونه جاریم گفت غذا بیارم ...

تبلیغات متنی : - رپورتاژ
Copyright © 2011 - 2026 | All Rights Reserved | نقشه سایت | تبلیغات