روانشناسی

اتفاقات روزمره در زندگی

داداشم به من میگه قاتل

داداشم به من میگه قاتل

داداشم به من میگه قاتل

سلام، لطفا مشکل من رو ناشناس بزارید. من 39 سالمه یه بار 7 سال پیش عقد کردم ولی قبل از عروسی جدا شدم.

شوهرم به دردنخور بود، برای همین قبل از اینکه بخوام باهاش برم زیر یه سقف جدا شدم.

اصلا اون زمانی که بهش بله دادم انگار کور بودم و نمیتونستم بفهمم چه آدمه بدرد نخوریه.

خدا لعنتش کنه که باعث شد انگ یه ازدواج ناموفق و طلاق بخوره رو پیشونی من و بعد از اون دیگه چون من مطلقه بودم هیچکی نیومد منو بگیره.

خدا لعنتش کنه حالا از این موضوع بگذرم مشکل من الان چیز دیگه ایه ، مشکلم با زن برادرمه من یه خواهر دارم و دوتا برادر،

شوهر خاهرم و زن برادر بزرگم خوبن ولی زن برادر کوچیکم از اون مارموزای روزگاره

دختره ناتو 26 سالشه 2 ساله با داداشم ازدواج کرده و کلا شده اختیاردار داداشم

کلا داداشم بدون اجازه اش آب نمیخوره، من سه ماه پیش بابام به رحمت خدا رفت، من و خواهرم و برادرام توی این مدت اصلا حرفی از ارث و میراث پیش نکشیده بودیم.

چند روز پیش برادر کوچیکم با خانمش اومدن ناهار خونه ی ما

بعد ناهار زن داداشم نه گذاشت نه برداشت به مامانم گفت حاج خانم نمیخواین تکلیف ارثیه رو مشخص کنید

من تا این رو شنیدم گوشام سرخ شد از عصبانیت

به زنداداشم گفتم خفه شو دهنت رو ببند سلیطه هنوز کفن بابام خشک نشده

تازه مامانم هم سر و مر و سلامته کدوم ارث هرچه که هست تا مامان زنده است ماله اونه

اصلا تو رو سننه که خودت رو قاطی می کنی زیپ دهنت رو بکش تا زیپش رو نکشیدم

ولی زنداداشم اینقدر سلیه اس جای اینکه خجالت بکشه و حرفش رو پس بگیره

شروع کرد با من دهن به دهن گذاشتن و حرفای گنده تر از دهنش به من زد

منم خیلی کفری شدم و با عصبانیت زدم توی دهنش و هولش دادم و خورد زمین

چون خیلی سوسول و نازک نارنجی تشریف داره یه دفعه دلش رو گرفت و شروع کرد داد و هوار کردن که وای بچه ام

آخه دوماهه حامله بود البته خدا می دونه اینم خود بیحیاش گفته بود که حاملس

البته فکر کنم دروغ می گفت چون مگه میشه اصلا داداشم بعد از فوت بابای خدابیامرزم از لحاظ روحی توی شرایطی نبود که بتونه با زنداداشه سلیطه ام رابطه ای داشته باشه

برای همین میگم سلیطه خانم دروغ می گفت که حامله اس خلاصه بعد اینکه خانم افتاد زمین داداشم که تا اون موقع به من چیزی نگفته بود اومد سمتم و بهم سیلی زد

خلاصه بگم که داداشم زنش رو جمع کرد و برد بیمارستان و فقط به مامانم زنگ زده بود که بچه سقط شده

بعدم به مامانم گفته بود به من بگه که دیگه تا آخر عمر نمیخوام قاتل بچه ام رو ببینم

من که هنوزم میگم این ادا و دروغه زنداداشمه که حامله بوده و با دوز و کلک داداشم رو هم با خودش همراه کرده

تازه گیرم اصلا حامله بوده یه لخته خون که بیشتر نبوده دیگه

این ادا و اصولا چیه قاتل و این حرفا چیه

راستیتش این کاره داداشم خیلی بهم برخورده و کینه گرفتم ازش

ولی نمیدونم چیکار کنم که بیان داداشم و خصوصا اونه زنه سلیطه اش به دست و پام بیفتن و از دلم در بیارن

خواهرم اومده بود خونمون منو شوهرم دعواش کردیم اونم رفت که رفت میخوام برم پیداش کنم بفرستمش برامون کار کنه ...

عقد دختر جاریم نه رقصیدم نه پول دادم ولی شوهرم یه بسته ...

شوهرخواهرم بهم گفت بیا فرار کنیم عاشقت شدم، تا خواهرم شنید با خشم اومد سمتم ...

عکس عاشقانه خودم و شوهرم رو استوری کردم، دوست دختر سابقش پیام داد ... ...

سر زده رفتم خونه جاریم گفت غذا بیارم ...

تبلیغات متنی : - رپورتاژ
Copyright © 2011 - 2026 | All Rights Reserved | نقشه سایت | تبلیغات