روانشناسی

اتفاقات روزمره در زندگی

خالم بهمون پیام داده نوه پرورشگاهیتون رو سر دیگ نذری من

خالم بهمون پیام داده نوه پرورشگاهیتون رو سر دیگ نذری من

خالم بهمون پیام داده نوه پرورشگاهیتون رو سر دیگ نذری من

سلام ، ما خاواده پر جمعیتی هستیم ، چهار تا برادر و 5 تا خواهر در همه حال یار و پشتیبان همدیگه ایم

هیچ کی جرات نداره به عزیزامون چپ نگاه کنه، چه زن داداش چه شوهر خواهر و بچه هاشون

این و از پدرمون یاد گرفتیم چون ما مادری داریم که به شدت فامیل پرسته

مادرم، خواهر برادرهاش و بیشتر از ما که بچه هاشیم دوست داره و بارها حق و ناحق کرد

ما بچه بودیم مجبور بودیم خاله و دایی را تحمل کنیم اما بزرگتر شدیم

رفت و آمدمون و خیلی کمتر کردیم ترجیح دادیم با خودمون رفت و آمد کنیم

همین بد جوری مادرم و خانوادش و ناراحت کرد ، برادر دومی که بچه چهارم خانوادست

چند ساله ازدواج کرده، خانومش بسیار دوست داشتنیه و هممون دوستش داریم

ایشون و برادر من بچه دار نشدند ، مشکل از خانومشه که اصلا و ابدا نه به ما نه به کسی دیگه ربطی نداره

بهمن ما یک پسر خوشگل و تپلی رو که عین فرشته هاست و اون موقع دو ماهه بود از شیرخوارگاه آوردن و نور چشم و عزیز دل هممونه

برای ما هیچ فرقی با بقیه خواهر زاده ها و برادر زاده هامون نداره

خیلی دوستش داریم از بس شیرینه، مادرم اوایل شدیدا مخالف بود اما وقتی دید از پس هیچ کدوم از ماها بر نمیاد قبول کرد

خدایی خیلی این وروجک و هم دوست داره، چند روز دیگه که تاسوعاست

خاله بزرگم به رسم هر سال نذری میده و همه را جمع می کنه و ما هم مجبوریم بریم وگرنه مادرم تا مدتها ولمون نمیکنه

سالی دو یا سه بار مجبوریم ببینیم، مادرم چند روز پیش به من زنگ زد و گفت برم پیشش و وقتی رفتم بهم گفت حنانه خالت گفته نوه پرورشگاهیتون و پای دیگ امام حسین نیارید.

چون این بچه معلوم نیست از خون کیه ، به نظرت چه جوری به داداشت بگیم، منم خیلی محکم گفتم اگه قرار داداش و خانوم و بچش نیان ما هم نمیایم

به بقیه خواهر برادرهام گفتم اونها هم سفت و محکم گفتن نمیایم، حالا مادرم ننه من غریبم بازی در آورده که آره شاید من سال دیگه نباشم

بیاید یک روز هزار روز نمیشه ، فامیل هنوز عادت نکردن! ما نمیخوایم بریم و تصمیم آخر و هم همه گرفتیم

مادرم قهر کرده اما مشکل اینجاست چجوری باید به زن داداشم بگیم چون به ما گفته بود بخاطر اومدن گل پسرش میخواد روز قبل تاسوعا یه گوسفند زمین بزنه و تو نذری سهیم باشه

هنوز تصمیم نگرفتیم که چطور بهش واقعیت و بگیم تا دلش نشکنه

خواهرم اومده بود خونمون منو شوهرم دعواش کردیم اونم رفت که رفت میخوام برم پیداش کنم بفرستمش برامون کار کنه ...

عقد دختر جاریم نه رقصیدم نه پول دادم ولی شوهرم یه بسته ...

شوهرخواهرم بهم گفت بیا فرار کنیم عاشقت شدم، تا خواهرم شنید با خشم اومد سمتم ...

عکس عاشقانه خودم و شوهرم رو استوری کردم، دوست دختر سابقش پیام داد ... ...

سر زده رفتم خونه جاریم گفت غذا بیارم ...

تبلیغات متنی : - رپورتاژ
Copyright © 2011 - 2026 | All Rights Reserved | نقشه سایت | تبلیغات